![]() بهترین و باشکوه ترین چیز های جهان را نه به چشم می توان دید و نه با دست می توان سود .آن ها را باید به دل دریافت.(هلن کلر) The best and most beautiful things in the world canot be seen or even touched.They must be felt with the heart.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 آرشیو موضوعی
زیست شناسی
دوستانه ها آزاد شعر طنز اطلاعات عمومی اطلاعات پزشکی معرفی کتاب مجموعه آدرسها ومنابع زیست شناسی سیب های طلایی تصاویر آزمون ها جستجو
پیوندها
زیست شناسی پیش دانشگاهی
مدرسه ی اینترنتی اطلس خون شناسی زیست شناسی گناباد آموزش از راه دور زیست شناسی خبر نامه پزشکی معلم پویا انجمن دبیران زیست شناسی آمریکا رشد مرکز آموزش ژنتیک دانشگاه یوتا زیست شناسی زیست شناسی کارشناسی پژوهشوتحقیقات آموزش وپرورش اصفهان مرکز تحقیقات معلمان استان اصفهان کارشناسی سنجش و ارزشیابی متوسطه.امتحان نهایی انجمنهاي علمي وآموزشي معلمان استان اصفهان انجمن علمي زيست شناسي استان اصفهان سازمان آموزش وپرورش استان اصفهان نكته و تست زيست شناسي ارسال كارت پستال الكترونيكي دكتر رهام صادقي جزيره دانش - كودكان وزارت علوم ، تحقيقات و فناوري پيام كارت مركز بهداشت ودرمان دانشگاه تهران گروه زيست شناسي نجف آباد مدرسه ي اينترنتي تبيان زيست پويا ليلا گوناگون كتاب ايران حافظ سازمان فرهنگ وارتباطات اسلامي (آدرس سايتها) كد آهنگ وبلاگ وب لاگ علمی - خبری زیست شناسی قالب وبلاگ iransong قالب ساز بلاگفا دفتر برنامه ريزي وتاليف كتب درسي پايگاه زيست شناسي ايران دنياي زيست شناسي گروه زيست شناسي آذربايجان شرقي پيك پزشكان امروز - مقالات علمي :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
لوح وقلم
I never know how to worship until I know how to love فرصتی برای یادگیری !
فرصتی برای یادگیری !
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند." اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟" گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم. تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!" امرار معاش آن خانواده است. باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به ایشان کمک مالی نماید. زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟" جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان هستند." او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد."
|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 0:28
|