تبليغاتX
لوح وقلم
لوح وقلم
I never know how to worship until I know how to love
شوق دیدار
دوستان عزیزم سلام

شعر یا ترانه ای رو كه در این ایمیل ملاحظه خواهید كرد با تاثیر پذیری از شعر معروف "كـوچـه" یا "بی تو مهتاب شبی ..." سروده ی "زنده یاد فریدون مشیری" به سبكی جدید و با سلایق دوستداران كامپیوتر و اینترنت و چت و از اینجور چیزا البته بصورتی طنز گونه بازنویسی شده كه در نوع خودش بسیار زیباست. توصیه می كنم با همون آهنگ "كـوچـه" شعر رو تا آخر دنبال كنید ولی خیلی مراقب خودتون باشید ...
 

شوق دیدار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Windows و Hard و Mother Board
همگی دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال تو و معنی درك کلامت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تا به دام تو درافتم همه Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نکنی دیگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:18 |

برترین ها

آرزوهاي عجيب و غريب يك بنده خدا ! (طنز)

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه

 ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى

 انداخت و گفت


- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟


ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در

 هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :


- چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟


مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :


- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي

 بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !


از جانب خداى متعال ندا آمد كه :


- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى

 توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر

 دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى

 اقيانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و

 فولاد بايد مصرف شود ؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما،

 آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟


مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :


- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى

 كه زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان

 چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را

 خوشحال كرد؟


صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه

 خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 15:25 |

شعري در ستايش دختران دم بخت (طنز)
دختـری با مادرش در رختخواب درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده هیچکس مجنون این لیلي نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن گفت دختر: مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟ غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا یک سری، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم مادرش آمد میان حرف او گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی!
|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 0:23 |

تصاویر زیبا................

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

اگه دستم بهت برسه!!!!

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

واي كه چقدر اين عـــروس و دامــــاد به هم ميان . مباركشون باشه

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

نمی دونم امروز کدوم ماسک رو بزنم؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

زنان حرمسرای ناصرالدین شاه قاجار (در حاشيه تصويب قانون تعدد زوجات)

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 2:6 |

بچه هم بچه های قدیم!!!!
|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 22:47 |

آب خوردن با اعمال شاقه

 خدایا شکرت اما آخه اینم گردن و دست وپا شدبه ما دادی ؟!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 22:30 |

ادعای بی اساس..!!!!

داستان از این قراره که ...

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نويسي؟
مرد جواب داد دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند زن گفت : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتابي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟
مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم
زن گفت : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود
مرد گفت : اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن
مرد گفت : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب
زن گفت : خيلي خوب
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش
مرد با دستپاچگي پرسيد تو دختر كي هستي؟ زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد دختر قاضي شهر
مرد گفت : عروس شده اي يا نه؟ زن گفت : نه
مرد گفت : چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد
مرد پرسيد چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن
زن جواب داد هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند
مرد گفت : اي دختر زن من مي شوي؟
زن گفت : من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند
مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟
دختر گفت : اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو
مرد گفت : بسيار خوب و رفت پيش قاضي گفت : اي قاضي آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم
قاضي گفت : خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد
مرد گفت : دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم
قاضي گفت : حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است و همه اهالي شهر را جمع كرد عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است
مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند
اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت
مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي
يك روز ديد همان زن قشنگ آمد به دكانش و سلام كرد مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت : اي زن تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟
زن خنديد و گفت : من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟
مرد گفت : ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار
زن گفت : اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار
زن گفت : اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد
مرد گفت : هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم
زن گفت : اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري
مرد گفت : قول مي دهم
زن گفت : حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانه قاضي و در زد
قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است قاضي از دامادش پرسيد اين همه مدت كجا بودي؟
مرد جواب داد اي پدر زن عزيزم مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت : اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه
كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي يكي مي پرسيد جناب قاضي سگم را كجا ببندم؟
يكي مي گفت : جناب قاضي دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي
ديگري مي گفت : خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده
يكي مي گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود
ديگري مي گفت : بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي
قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت : تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو
مرد گفت : پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟
قاضي گفت : كي از تو مهريه خواست؟
مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد

منبع: http://romioloveman.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 15:32 |

تنهاراه پیشگیری از افسردگی در جوانان !!!!!

بذار قبل از اینکه بخوام کنکور بدم و زن بگیرم وبیکار بمونم و........و به افسردگی مبتلا بشم خودمو راحت کنم .

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 22:42 |

مراقب چشماي من باش
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 0:26 |

|+|