تبليغاتX
لوح وقلم
لوح وقلم
I never know how to worship until I know how to love
انتخاب با شماست

جملات ناب و ارزشمند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One song can spark a moment
یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One flower can wake the dream
یك گل میتواند بهار را بیاورد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One tree can start a forest
یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One bird can herald spring
یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One smile begins a friendship
یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One handclasp lifts a soul
یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One star can guide a ship at sea
یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One word can frame the goal
یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One vote can change a nation
یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One sunbeam lights a room
یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One candle wipes out darkness
یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One laugh will conquer gloom
یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One hope will raise our spirits
یك امید روحیه را بالا می برد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One touch can show you care
یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One voice can speak with wisdom
یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One heart can know what's true
یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

One life can make a difference
یك زندگی میتواند متفاوت باشد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

You see, it's up to you
شما میبینی پس تصمیم با شماست

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 0:16 |

نجات.....................
نجات عشق

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.
 

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 2:4 |

دوستي.....................
دوستي تـا ابـديت !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا ؟" "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند!" "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند."
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه بصورت عادي مي گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گويي اين موضوع را مهم تلقي نكرد. زيرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر اين نكته بود كه همه ي دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضايت كامل داشتند ...

از دست بر قضا با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر كدام در مكاني ديگر مشغول ادامه تحصيل ، كار و زندگي شدند ...

چند سال بعد، متقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزاني كه "مارک" نام داشت و به خدمت سربازي اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد ! معلمش با خبردار شدن از اين حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا بحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا" سرباز ادامه داد : "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "در حين مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هاي قديمي اش برای شركت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود !

مادر مارک گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است." همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.
چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."
همسر چاک گفت : "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."
مارلین گفت : "من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام."
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه....". "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


صحبت ها ادامه داشت، انگار كلاسي مثل گذشته ها با همان همكلاسي هاي هميشگي در آنجا تشكيل شده بود فقط جاي مارک خالي بود كه اينك با آرامشي ابدي آرميده بود و دوستي ها را تا ابديت پيوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بي امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد !!!


سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما بعضي وقت ها فراموش می کنیم كه این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی و در كجا اتفاق خواهد افتاد. بنابر این به کسانیکه دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن اين حقيقت دیر شده باشد. القاء حس دوست داشتن و ايجاد يك حس اعتماد به نفسي كه بتوان به آن تكيه كرد در هيچ لحظه اي از عمر از ياد نخواهد رفت ...
 

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 23:49 |

6 تکنیک مفيد.....................
6 تکنیک مفيد در جهت کنترل احساسات

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


واکنش های احساسی می توانند تاثیر شگرفی بر هر

 بخش از زندگی ما داشته باشند. در طول زندگی، فرایند

 اجتماعی شدن و بالغ شدن یک سیستم فیلترینگ در

 مغز ما ایجاد میکند. هر چیزی که وارد احساسات ما می

 شود، قبل از اینکه ما از آن مطلع شویم، فیلتر می شود

این فیلترها بر اساس رفتارها، باورها، ارزشها،

 احساسات، الگوها، و تصورات ما از خودمان شکل می

 گیرد. از آنجا که این فیلترها در درون ما هستند، ما

 معمولاً از وجود آنها آگاهی نداریم اما آنها سخت سر

 جای خودشان قرار دارند و بر هر چیزی که می بینیم،

 درک می کنیم، تجربه میکنیم، همه آدم ها، اخبار و همه

 چیز تاثیر می گذارد.

تمرین کنترل احساسات به این معناست که از فیلترهای

 درونی خود آگاهی پیدا کنید و بتوانید از این طریق

 واکنش های خود را کنترل کنید. باید با طریقه

 پاسخگویی بدنتان در مقابل یک واکنش احساسی آشنا

 شوید. این یکی از راه هایی است که با آن می توانید

 تشخیص دهید و تایید کنید که یک واکنش احساسی

 قوی در حال اتفاق افتادن است.

مثلاً وقتی یک نفر شما را دروغگو خطاب می کند (یا هر

 حرف دیگر که راستی و درستی شما را زیر سوال می

 برد) چه اتفاقی می افتد؟ وقتی کسی درمورد شما از

 توهین های نژادی استفاده می کند، چطور؟

توهین هایی که باعث می شود در برابر درستی خود،

 ایده هایتان یا کسانی که با آنها در ارتباط هستید، حالت

 تدافعی به خود بگیرید، می تواند یک واکنش فوری در

 شما ایجاد کند. در زیر به 6 تکنیک اشاره می کنیم که

 به شما کمک می کند احساساتتان را تحت کنترل خود

 درآورید :

1. حرفی که فرد مقابلتان می زند می تواند احساسات

 شما را به شکل مثبت یا منفی تحریک کند. در هر دو

 صورت، همیشه این خطر وجود دارد که اختیارتان را از

 کف بدهید. به همین دلیل در وهله اول لازم است که

 واکنش احساسی خود را به مخاطبتان تشخیص دهید.

 فقط آن زمان است که می توانید شروع به پاسخگویی

 به آن کنید. برخی علائم می تواند منجر به بالا رفتن

 تپش قلب و تنفس شما شود، شاید میل شدیدی به

 قطع کردن حرف طرف مقابلتان و بالا بردن صدای خود

 پیدا کنید، خط فکری خود را از دست می دهید، یا

 عضلاتتان سفت و سخت می شوند.

2. وقتی تشخیص دادید که یک واکنش احساسی شدید

 در حال نمودار شدن است، باید جهت آن انرژی منفی را

 تغییر دهید. تنفس، توجه شما را دوباره به موضوع اصلی

 برمی گرداند و شما را از آنچه که موجب ناراحتیتان شده

 بود، دور می کند. تنفس عمیق می تواند به شما کمک

 کند، ناراحتی و عصبانیتی که به خاطر حرف طرف

 مقابلتان در شما ایجاد شده بود را از بین ببرید. اگر

 حرفی که طرفتان زد، واقعاً شما را اذیت کرده است،

 سعی کنید تمرکزتان را از روی آن بر روی تنفستان

 منتقل کنید و داخل و خارج شدن آن را کنترل کنید. این

 نوعی تمرین مدیتیشن است و مطمئن باشید که کمک

 زیادی به کنترل احساساتتان می کند. بعلاوه تنفس

 عمیق راه های دیگری هم برای تغییر تمرکزتان وجود

 دارد. مثلاً می توانید روی چیزهای خوب، زمانهایی که

 احساس خیلی خوبی داشته اید فکر کنید.

3. اگر کسی چیزی به شما گفت که ناراحت شدید،

 همیشه به طرف مقابل لبخند بزنید و بعد از او بخواهید

 که کمی در مورد این عقیده اش توضیح بدهد و مسئله

 را باز کند.

4. با کار کردن روی حداقل یکی از نتایج مثبت آن رابطه،

 این تغییر احساس را از بین ببرید.

5. با کسی مشاوره کنید. وقتی قرار باشد به کسی

 کمک کرده و با او مشاوره کنید، دیگر نمی توانید

 عصبانی باقی بمانید.

6. بعد از تمام شدن گفتگو، از خودتان سوال کنید. وقتی

 دوباره به حال و هوای آرام همیشه برگشتید، کمی به

 گفتگویتان فکر کنید و ببینید چه چیز احساسات شما را

 تحریک کرده است. تا می توانید وارد جزئیات شوید.

 سوال کردن از خودتان به شما کمک می کند دفعه بعد

 به چنین موقعیت هایی بهتر واکنش دهید.


یادتان باشد در زندگی همه ما روزهای بد وجود دارد.

 تصور کنید که چقدر احساس بدی پیدا می کنید اگر

 بعدها خبر فوت یا ورشکستگی فردی که حرفهایش موجب ناراحتیتان شده، را بشنوید. پس سعی کنید یا

 هدف آن فرد را از بیان گفته ها پیدا کنید و یا به کلی

 نادیده اش بگیرید.
 

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:59 |

اینك بهــار.............

اینك بهــار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخه های شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك می رسد اینك بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به كام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

::: زنده یاد فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 0:37 |

من....................

من آموخته ام

...

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند

 کسي است که به من مي گويد: تو مرا

 شاد کردي

 

 

icon012.gif

 

... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

  ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر

 به کمک کردنش نيستم دعا کنم

 

icon004.gif

 

... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما

جدي بودن را انتظار دارد،

همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي

به دور از جدي بودن باشيم

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد،

فقط دستي است براي گرفتن دست

 او، و قلبي است براي فهميدن وي

 

icon009.gif

 

... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر

چه به انتهايش نزديکتر مي شويم

 سريعتر حرکت مي کند

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

 

 

icon132.gif

 

 ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

icon041.gif

آموخته ام
 

كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما

تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند

 كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم..

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه

كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

 

icon005.gif


... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه

شخص ديگري فرصت از دست داده ما را

 تصاحب خواهد کرد

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن

 داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم.

 

icon020.gif

 

كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.

 

991vloveallneed.gif

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 0:22 |

فرصتی برای یادگیری !
فرصتی برای یادگیری !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و

درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته

 های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت

 یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه

 و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع

شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان

را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از

مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در

شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که

 اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس

فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم.

سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک

زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده

 گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف

هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"

آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده

گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از

محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی

معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای

مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می

 دهیم.

"استاد" فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به

تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد

 کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی

به پایین پرت کن!"

شاگرد گفت : اما این كار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه

 امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته

باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در

آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها،

زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان

خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به

ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان

 زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده

و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این

مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،

مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن

خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟"

 جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان

هستند."

مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه

او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان

مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن

 مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد.

 در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت

سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور

به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی

افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر

 کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت

گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور

حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم

 که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب

 شد آن گاو مرد."


برداشتی از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئیلو"
 

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 0:28 |

خدایا...............

خدایا نزار بزرگ شم !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 23:34 |

راه و رسم .......

راه و رسم عاشقی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر

 دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم

نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور

 کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا

 کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را

 شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم

 و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا

گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.


می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد

 بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل

 اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و

مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم

و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را

 نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام

حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات

دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان

می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم

 بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن

 زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا

پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم

داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس

 آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو

 را جبران نمایم.


خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان

 در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت

هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن

کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را

لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری

برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد

هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از

طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام

 از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با

 خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در

 خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از

زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم

 را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش

را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

 از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک

می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و

 به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می

کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند.

 اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی

نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در

پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت

خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه

اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و

زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به

سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم.

هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من

صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده

بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من

حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و

گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از

کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به

کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو

روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان

می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه

گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا

تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد.

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم

روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد

 که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

 

 


گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 21:25 |

زندگی..................
زندگی در خیال بهشتی جاودانه !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا جمعیتی مطابق با یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه، 
یا گرسنگى در امان بوده‌اید،
وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس دارید،
اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،

شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:
1- یک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید. 
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

به قولی :
            طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید، 
            طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید، 
            طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،
            طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،
            و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت جاودانه است.


 

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 21:16 |