تبليغاتX
لوح وقلم
لوح وقلم
I never know how to worship until I know how to love
آئین چهارشنبه
تاریخچه آئین چهارشنبه سوری


در فرهنگ ایرانیان باستان تاكنون

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 1:2 |

من....................

من آموخته ام

...

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند

 کسي است که به من مي گويد: تو مرا

 شاد کردي

 

 

icon012.gif

 

... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

  ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر

 به کمک کردنش نيستم دعا کنم

 

icon004.gif

 

... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما

جدي بودن را انتظار دارد،

همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي

به دور از جدي بودن باشيم

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد،

فقط دستي است براي گرفتن دست

 او، و قلبي است براي فهميدن وي

 

icon009.gif

 

... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر

چه به انتهايش نزديکتر مي شويم

 سريعتر حرکت مي کند

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

 

 

icon132.gif

 

 ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

icon041.gif

آموخته ام
 

كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما

تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند

 كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم..

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه

كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

 

icon005.gif


... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه

شخص ديگري فرصت از دست داده ما را

 تصاحب خواهد کرد

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن

 داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم.

 

icon020.gif

 

كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.

 

991vloveallneed.gif

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 0:22 |

فرصتی برای یادگیری !
فرصتی برای یادگیری !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و

درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته

 های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت

 یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه

 و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع

شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان

را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از

مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در

شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که

 اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس

فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم.

سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک

زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده

 گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف

هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"

آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده

گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از

محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی

معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای

مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می

 دهیم.

"استاد" فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به

تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد

 کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی

به پایین پرت کن!"

شاگرد گفت : اما این كار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه

 امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته

باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در

آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها،

زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان

خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به

ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان

 زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده

و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این

مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،

مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن

خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟"

 جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان

هستند."

مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه

او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان

مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن

 مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد.

 در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت

سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور

به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی

افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر

 کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت

گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور

حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم

 که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب

 شد آن گاو مرد."


برداشتی از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئیلو"
 

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 0:28 |

خدایا...............

خدایا نزار بزرگ شم !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

|+| نوشته شده توسط پورقاسمیان در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 23:34 |